میانهء راه و شائبهء مقصد و اضطراب بی بازگشتی
دلگیری سکوت و سوز بوران و وحشت درندهْ گرگهای گرسنه
تهیِ آذوقه و شیب جاده و تردیدِ پاهای پرْآبله
ابریِ آسمان و گم گشت ستارگانِ راهْ نشان و
اندوه گسست از آنچه پشت سر می ماند
دردهایی نیست که از رفتن وا بداردم
درد سفر ؛ درد بی همسفری است.
همسفر ! برخیز.
· بر تارکِ گذشته ای نه چندان دور و امروزی اینچنین طولانی،
در انتظاری سختْ صعب تا طلوع هربارۀ خورشیدی بی فروغ ،
لحظه ها را یک به یک می پراکنم
به گرداگرد شبانه های نانوشته و تورق روزهای ناخوانده.
که در گذر از آرزوهای گندیده و نانِ ریاآلوده ، به انفعالی دردناک دچارم.
· بزرگ مردا!
ناگزیرم از انکار ،
که عدالت ،
این موعود بی بازگشتِ هماره مهجور،
همه وجودِ پرپیچ انسان
این مخلوق خود کرده را
در هم تنیده
و تا دور دستِ شعار و شعور ،
کورسویی حتی به دلخوشی این قوم در راهْ نشسته، به انگشتِ اشارتی بر جای نمانده.
· ببخش مرا و بیامرز به معصیت این انکار
آلودگی هوا را دوست دارم.مثل بغضیست که نمی گذارد نفس بکشم.
سوختن لحظه های امروز و خاطرات دیروز , تکه نانی شد که " نفس فرو رود و برآید بی هیچ شکرانه ای".
اما در این پیچ و خم فردا و پس فردا , "نمی دانم چه خواهد شد" و "چه باید کردی است" دلهره انگیز ؛ که نگاه را ازدیدن باز می دارد و کلام را از شنیدن.
حال که اگر می نویسم هراس از بی رنگی قلم و چرکین کاغذ این دفترچه رو به پایانم نیست,که از بازخوانی هزار و یک برگی است که هرگز نخوانده ام.
که تنها می نویسم و ورق می زنم به فردا.
حال و هوای آنچه نمی دانم
دیر زمانیست موریانه جانم شده
حال وهوای دوستت دارم نوشتن
خال و هوای می بوسمت گفتن
حال و هوای یک آسمان تورا داشتن
ستاره
بهر حال:
اینجا دما حوالی تنهایی است
آسمان حول و حوش دلتنگی
خیابان مملو از پرسه های بی حوصلگی
و پارک پر از نیمکت های دنج و ....
ها،بیا
بیا که جای تو خالی است.
ای خاک _ خاک تیره
خوب گوش کن!
مردی که با دودست داده ام به تو
مدیون هیچ بنی آدمی نبوده است.
بر او به نیکی و مهربانی خروش کن...
آرش ،آرش
تیر تو اندیشه است.
قلب مردم خانه ات.
اینک آزادی است جیحون.
شک نکن مرد کهن !
ایران ما بار دگر محتاج توست.
پرتاب کن.
پرتاب کن.
آی ای مرد کهن!
چشمها را بگشا
زخمه ها را بنگر
نیزه ها زهرآگین
سینه ها خون آلود
ناله ها خاموشند.
آی ای مرد کهن!
خاکت از خون سیراب
کوچه ها رخت عزا بر تنشان
مردمانت همه شان چشم براه فلق اند.
و دراین یلداشب
تیرگی فرمان داد
صحبت از تابش خورشید اکیداً قدغن!
آی ای مرد کهن!
خبر از خانه نداری !آنجا
همه را سوزاندند
همه را خشکاندند
و تمام گلها به خزان تبعید شدند
آی ی مرد کهن!
چشمها را بگشا
زخمه ها را بنگر.
چرا به یاد نمی آورم!؟
دیر وقت است،گفتی بیا بخواب.
گفتی نشیب شب از خواب لیز ماه می گذرد.
گفتم پیاده برویم،تافلق اگر گفتگو کنیم،
میان ماه و شکستن قفل راهی نیست.
چرا به یاد نمی آورم؟
تو دیگری را دوست می داری،
من ترا دوست می دارم، و مرا دیگری ... شاید.
همگان از دوایر دریا آمده ایم.
تقسیم تبسم،تقسیم فانوس و ترانه،تقسیم عشق.
چرا به یاد نمی آورم!؟
من جای مردگان بسیاری زیسته ام.
روبروی هم نشستن و گریستن،
روبروی هم نشستن و دریا را دیدن،
می گویند زمستان ، بیش از سه ماه ساده نیست.چه فرقی دارد؟
چرا به یاد نمیآورم؟! زرنیخ و صدف،آواز و ملحفه، تبسم و زنجفیل،
ونگاهی مشترک که به رویای خویش از تیغزار ترانه میگذرد.
چه روبروی هم ، بی هیچ حصار و پرده و دیواری،
چه روبروی هم، در فاصله ای طویل از تاریکی تبسم و مه،
زمستان که بیش از سه ماه ساده نیست!



نظرات () لینک مطلب